تبليغاتX
تکنو موزیک
سهراب سپهری 

نشانی



یک حس عجیبی در من هست که همیشه به موقع به سراغم میاد. دیشب یه هو دلم برای شعرهای سهراب سپهری تنگ شد. هشت کتاب رو برداشتم و مطلب قبلی رو گذاشتم این تو. توی جلد کتاب شماره یکی از دوستان قدیمی را نوشته بودم، یادم افتاد که حالش را بپرسم، گوشی را برداشتم و ...، بعد از گپ و گفت کوتاهی کسی را به من معرفی کرد که به دنبال یک طراح بود برای سفارش یک کار. امروز صبح تماس گرفتم، خودم را معرفی کردم و قرار گذاشتم. شرکتِ کارفرمایِ جدید کمی پایین تر از میدان ولی عصر بود، آشنایی و کار و قرار و مدار...وقتی که از شرکت بیرون آمدم دیدم بد نیست سری هم به خیابان انقلاب بزنم و کمی کاغذ و ذغال طراحی برای خودم بخرم. پیاده به راه افتادم، کفش هایم اصلا مناسب نبودند ولی خیابان یک طرفه بود و به ناچار رفتم. نزدیک خیابان بزرگمهر که رسیدم چشمم به یک تابلوی بزرگ آبی رنگ افتاد با عنوان دومین کنگره بین المللی صدای پای آب. به تاریخ همین امروز و در دانشگاه هنر.
تصمیمم عوض شد. به خیابان پیچیدم و سر از دانشگاه هنر درآوردم. حیات از همهمه دانشجویانی که برنامه را از تلوزیون مداربسته دنبال می کردند پر بود. به داخل بوفه رفتم و از آنجا به سمت سالن اجتماعات فارابی، یک بروشور از روی میز برداشتم و به راهرو پیچیدم، مسئولش عذرخواهی کرد که جا نیست با اصرار داخل شدم، سالن مالامالِ جمعیت بود، روی پله ها، کنار دیوارها، کف زمین، تنگاتنگ هم ، به قول معروف سوزن می انداختی به زمین نمی رسید. آرام آرام راه باز شد و به گوشه دیواری رسیدم، آلبوم کارهام توی بغلم بود و یک ساک و یک لوله بزرگِ کاغذ. محو صدای گرم آقای خسرو محصوری شده بودم که به نوازندگی آقای مهرداد پازوکی قطعه ای را اجرا می کردند، که یکی ساکم را کشید. آقای جوانی بود که می خواست صندلی خودش را به من بدهد. این همه خانم ایستاده بود چرا من؟ خجالت کشیدم ولی اصرار کرد. نشستم و طبق معمول همیشه های تنهایم مراسم را دنبال کردم.
استاد مشفق کاشانی از خاطراتش با سهراب گفتند، که چطور وقتی برای بازرسی از مدارس به روستاهای اطراف کاشان می رفتند، سهراب سپهری تا صبح را با روستاییان به گفتگو بوده و برای دردهایشان اشک می ریخته و برایشان شاهنامه می خوانده و فال حافظ می گرفته و از این حرف ها، و شعری از سهراب خواندند که در نامه ای که به استاد نوشته بود درباره دلتنگیش نسبت به پدرش سروده
:
شب بود و ماه و اختر و من بی خیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قدِ سروش خمیده بود
موی سیاهِ او شده بود اندکی سپید
گفتی سپیده از دل شب دمیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کز لذت وصال بدین حد رسیده بود
دستی کشید به سر و رویم ز روی مهر
یک سال می گذشت که پسر را ندیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

اشک توی چشمای من هم حلقه زد و دلم برای همه پدر های دنیا تنگ شد.
خیلی ها صحبت کردند، از جمله خانم سیحون که با بیماری و حال کمی نا خوش قدم رنجه کرده بودند، و موقع اهدای لوح یادبود ایشان با آقای جنتی دست دادند و چهره بزرگ عکس سهراب سپهری که قاب شده بود را بوسیدند و سقف سالن اجتماعات به هوا پرتاب شد. لحظه با شکوهی بود.
قرار شد خاطرات سرکار خانم سیحون را با سپهری در
اینجا بخوانیم.
آقای
امیری هم مطلبی درباره سهراب نوشته اند.
از سالن که بیرون می آمدم با خودم فکر می کردم که سهراب سپهری این اسطوره زندگی، مرگ و مهر، دیشب به یادم آورد که امروز به سراغش بروم و خودش نشانی اش را داده بود
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
چهار شنبه بیست و دوم مهر ماه هزلرو سیصد و هشتاد و سه

Tuesday, October 12, 2004

ساعت گیج زمان




دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال

پرده ای می گذرد
پرده ای می آید،
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ...، دنگ...،
دنگ...
سهراب سپهری

Friday, October 08, 2004

حیرت


















گرگ و میش غروب بود انگار. پدرم کنار در ایستاده بود و به مردها خوش آمد می گفت. خیل مردهای ناشناس با ریش های جو گندمی و موهای بلند که همه کت هایشان را روی شانه های پهنشان انداخته بودند، از بالای کوچه به طرف درب حیات سرازیر بود. مردها متفکر، مسخ شده، آرام و یکنواخت از درب آهنی آبی رنگ فلزی بزرگ به درون حیات می آمدند و در نمی دانم کجایی ناپدید می شدند. و من با یک لباس شندره بلند که روی سنگفرش حیاط کشیده می شد و موهای ژولیده و درهم که چون قیر مذاب از شانه هایم سرازیر شده بود، هراسان به دنبال کسی یا چیزی می گشتم، که در میان صدای جمعیتِ خاکستری مردها او را دیدم که از دور می آمد. کت و شلوار کهنه گشادی به تن داشت و یک کیف چرمی بزرگ روی دوشش سنگینی می کرد. سر و ریشش بلند و مجعد و سیاه بود، مسخ شده و آرام و یکنواخت با جمعیت به پیش می آمد. تا به او برسم از شانه هزار مرد خاکستری گذشتم. باید خودم را به او معرفی می کردم. تا به حال مرا ندیده بود. فریاد می زدم و نامش را می خواندم اما صدایی به غیر از صدای پای مردان شنیده نمی شد، و مردها از روی زندگی عبور می کردند بی آنکه نگاهم کنند. با او حرف میزدم اما صدای خودم را نمی شنیدم و این حکایت یک گنگ بود از خوابی بدون تعبیر.
صدایم را نشنید و مرا ندید. به شانه های محکمش برخورد کردم و به زمین پرتاب شدم. درویش پیری زیر بازویم را گرفت و مرا از جمعیت بیرون کشید و به گوشم خواند :"من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر- من عاجزم از گفتن و خلق از شنیدنش"
لبه دامنم را که روی زمین کشیده می شد را به دستم داد و مرا در آستانه پله های سنگی که به سرداب منتهی می شد رها کرد. در آن پایین همه زنها با دندان های طلا در سوسوی نور چراغ های فانوس دور یک حوض آبی نشسته بودند. همه چادر های سیاه بر سر و ولوله می کردند و صدایشان در شر شر فواره کوچکی که وسط حوض بود گم می شد.
زن ها مرا نمی دیدند. کنار پنجره ای ایستادم، شمعی روشن کردم آب از دیوار ها چکه می کرد، چشمم را بستم که نیتی بکنم، دست گرمی روی شانه ام نشست، سر گرداندم، با اشاره انگشت سبابه به سکوت دعوتم کرد، به سردی و نموری دیوارهای سردابه تکیه ام داد و لب های خشکی زده اش را به خیسی دهانم گشود. دست های ترک خورده و زبرش خاکی را می مانست که با ولع طراوت میوه نوبرانه را از برهنگی بازوهایم بچیند.
مرد ها تمام شده بودند، دروازه فلزی بزرگ آبی رنگ روی پاشنه چرخید و با صدای زنگار گرفته ای بسته شد. حیاط خالی بود، درویش درصدای مستانه ماهور می رقصید، پدر لباس مردهای ترکمن را پوشیده بود و در انتظار این لحظه با دهان بسته برایمان مثنوی می خواند.
لباس های پاره ام از دیوار های سرداب خیس خیس بود، دست های از رمق افتاده ام را به دورش حلقه کردم، تپش های دل بی قرارش در صدای فواره آب گم می شد. می تپید. محکم می تپید.
زن ها در تاریکخانه سردابه حرف می زدند و صدایشان شنیده نمی شد. مست شده بودم، گربه سیاهی از بالای دیوار به دامنم آویخت. قطره سردی از گردنم به پایین سر خورد و از خواب پریدم.
نفس هایم به شماره افتاده بود. و همه تنم از عرق سردی خیس بود، میان در هم تنیدگی ملافه و لباس خوابم به دنبال گربه ای می گشتم که خوابم را آشفته کرده بود. ترسیده بودم و کسی برای پناه دادنی یا سر به سینه نهادنی در کنارم نبود. پرده در باد می چرخید. تاریک. روشن. تاریک. روشن. دهانم خشک شده بود. به کنار پنجره رفتم، و باران به روی گونه هایم باریدن گرفت و خیس شدم.
خیس بارانم زلالم روشنم
بوی دریا می دهد پیراهنم
آنقدر صافم که گر آیینه ها
بیندم، گوید تویی این یا منم
سردم است. پتو را به دور خودم می پیچم و می نشینم پای این پنجره تا ابدیت باز. رعدو برقی می زند. می ترسم. به زیر پتو می خزم و وقتی سر بر می آورم آفتاب از آن طرف کوه ها بالا آمده است. باران گرم می شود، بخار می شود و بند می آید.
دامن شندره ام آنقدر روی سنگفرش حیات کشیده شده که خیس و سنگین است. از پله های سنگی افتان و خیزان بالا می روم . مه غلیظی حاکم است. دامنم سنگینی می کند، بالا میروم و آنرا با خود می کشانم. فانوسی در دستم گرفته ام که نور کمرنگش در میان این همه مه دردی را دوا نمی کند. از ابرها که بالا تر می روم همه جا غرق در نور می شود. روی ابرها راه می روم و از پله های سنگی دیگری بنای بالا رفتن می گذارم. آنقدر بالا که از جهان گلوله ای می ماند با نقش های کج و معوج و رگه های آبی رویش. مثل همان ها که در مدرسه با انگشت می شد بچرخانیم. بر لبه ابرها به سمت زمین خم شده بودم، بازیچه زیبایی بود. گربه سیاه به سمت من خیز برداشت، سکندری خوردم، دامنم به پایم گیر کرد ، فانوس از دستم پرتاب شد و آتش همه جا را گیراند. گربه چنگال در گیسوانم انداخته بود و مرا با خود می کشانید و من در یک تقلای بی توان دست و پا می زدم.
فریاد میزدم و از بلندای جهان با مردها و زن ها سخن می گفتم و صدایی از من به گوش نمی رسید. آتش خودش را به دامن من می رسانده.حرف میزدم بی آنکه بفهمم و این سخن گفتن یک لال بود از معراج پر از شگفتی های یک روح.
نوتهای مذاب به دریای زمان می چکید و من به نیایش نشسته بودم که خداوند جهان را از آتش برهاند.
همچون ابراهیم خلیل از میان آتش به سویم می آمد با چشمانی گشوده به روی من. هنوز جامه اش از باران زیر ابرها خیس بود. دستم را گرفت و رطوبت ابرها برد. تب کرده بودم. در آرامش بازوانش پناهم داد. دست های مهربانش روی پوست خشکیده ام بنای نوازش کردن داشت، مست بود، و خیسی دهانش را به روی عطش من گشود. و حیرت!
حالتی میان عقل و جنون. دنیا، دنیای مهستی شد. یعنی مستی و هستی. نیمی آب و نیمی آتش. نیمی باد و نیمی خاک. نیمی ستاره برای سحر و نیمی طلسم برای تدبیر.
از خواب پریدم، تب داشتم، و خیس عرق بودم. حیرت! حیرت! حیرت

سحرگاه چهار شنبه پانزدهم هزار و سیصد و هشتاد و سه
|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 2:31
 

قلم را نیست یارای نوشتاری چنین سنگین

كه بنویسد ز اوصاف كمالات بتی رنگین

ز ایجاد ملایك منظری باشد سخن بر لب

ز میلاد همایون اختری كاشانه شد تزئین

مه خرداد خرم پی دوازده روز زان شد طی

ز مادر زاده شد در ری یكی دختر كه شد سیمین

امانت را بعشق مادری از جان پذیرا شد

چنین انسان مسئولی بقرآن میشود تحسین

محمد ، عارفه ، فرزین ، فرید ، عرفان ، امین ، شاهد

هم اورا مائده ، مشهود فرزندان نیك آئین

حضورش در محافل مهربانی را كند قسمت

وجودش در مجالس شادمانی را كند تأمین

حوادث میگذارد جان گزا تأثیر بر دلها

ولی او با نیایش قلب خود را می دهد تسكین

ملازم در ركابش افتخاراتی است روحی را

خدا را در كنارش می نهد آرام بر بالین

 
|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:40
 

زندگي مثل رياضيات است پس بيا غم هايش را تقسيم . بدي هايش را تفريق و خوبي هايش راجمع  و مهرباني هايش را ضرب كنيم . زندگي جاده اي است كه بايد آن را طي كرد.  عزيزم سعي كن در زندگيت به حوادث همچون گل سرخي بنگري . هنگامي كه مي خواهي به گل سرخ بنگري به زيبايي  گلبرگ هاي رنگين آن نگاه كن و بيانديش به برندگي خارهايي كه در سا قه ي آن است .و اگر روزگاري مقام تو پايين آمد نااميد مباش . زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پايين مي رود و بامداد روز ديگر بالا مي آيد.

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:31
 

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراغش سوختن

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:29
زهرا 

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني   

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:26
 

 دوست دارم زهرا

در شبان غم تنهايي خويش،

عابد چشم سخنگوي توام .

من در اين تاريكي،

من در اين تيره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گيسوي توام .

 

شكن گيسوي تو،

موج درياي خيال .

كاش با زورق انديشه شبي،

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .

كاش بر اين شط مواج سياه،

همه عمر سفر مي كردم

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربي رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور،

واي، باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست .

*****

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند .

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تواند .

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد !

*****

در ميان من و تو فاصله هاست .

گاه مي انديشم ،

- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !

 

تو توانايي بخشش داري .

دستاي تو توانايي آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگاني بخشد .

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا،

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

*****

...

من به بي ساماني،       

باد را مي مانم .

من به سرگرداني،

ابر را مي مانم.

 

من به آراستگي خنديدم .

من ژوليده به آراستگي خنديدم .

- سنگ طفلي، اما،

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .

قصه بي سر و ساماني من،

باد با برگ درختان مي گفت .

باد با من مي گفت :

« چه تهي دستي، مَرد!

ابرباورميكرد.

*****

من در آيينه رخ خود ديدم

وبه تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

***

بي تو در مي يابم،

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است .

آرزو مي كردم،

كه تو خواننده شعرم باشي .

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز،

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .

- كاشكي شعر مرا مي خواندي

...*****

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم .

 

شانه بالا زدنت را،

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه،

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه،

- عجيب ! عاقبت مرد ؟

- افسوس !

- كاشكي مي ديدم !

 

من به خود مي گويم :

« چه كسي باور كرد

« جنگل جان مرا

« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

*****

سينه ام آينه اي ست،

با غباري از غم .

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .

...

من چه مي گويم،آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها؛

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .

 

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 15:24
 

سلام

امروز میخوام سایتی مورفی کنم که میتونین تامام

اسار ومریم حیدارزاده  توش  بگیرین

مریم حیدارزاده

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 10:16
 

سلام

امروز البوم  فرهنگ رضای رو میزارم

ک میتونین دانلود کنین

hggg

برو توش

نظر هتمن بدین

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 10:8
 

SALAM

WWW.DJALIGATOR.COM

اینام چنتا از اهنگای تصویری دجی

که از google gerftam

باز کون

|+|
نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 15:54
 

سلام

این البوم نیاز  فریدون فروغی

dfuyj

باز کون

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 17:59
ی 

سلام

کسی

ناذار داد من  سواد دارام یا نادارم من راستشو مینویسم نه مقه زوره

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 17:56
 

سلام

کاسانی که از اهنگای قدیمی خوششون میاد

کلیک کونان

دلکش

باز کون

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 17:48
 

سلام

اینام گولچینی از اهنگای حبیب

dj

باز کون

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 17:41
essi 

سلام

اینام البوم جدید اسی  که برای دانلود گوزاشتم

هتمن دانلوذ کونین

 

یشدمخخ

کلید کون

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 12:42
سلام 

سلام

امروز  چنتا عکس  از مریم

میزارم تا ببینین

دوستان من نظر یادتون نره

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 12:25
 

 

 




سلام

امروز هوسله البوم جدید گوذاشتن  ندارم

هارچند ایرادی نداره




|+|
نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 16:2
music 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

٬سلام٬

٬امروز ۱۰ تا اهنگ باهال  از بهنام براتون میزارم ٬

٬امیدوارم خوشتون بیاد٬

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

tecno

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

terak 1 بیکلام

terak 2

terak3

terak 4

terak 5

terak 6

terak7

terak8

terak9

terak10

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 13:32
 

SALAM 

AINAM AHANGEY JADIDEY AZ

 HAMID REZA ALIREZA

KEH BAKIFETEY ALEY BARAY DANLOOOOOD KHOZASHTEH SHODEH

TECNO

KD TASVIRN BARAY DANLOOOOOD

|+|
نوشته شده توسط مهدی در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 19:34
ً@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@DJALIGATOR@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@!BERATANEY 
TECNOسلام
اينام البوم جديد مودنا که با کيفيتي بالا مشه دانلود کرد
 
 
|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 11:9
 

سلام

انام چنتا اکس باهال

tecno

tecno

tecno.blogfa.com

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 20:51