نشانی
یک حس عجیبی در من هست که همیشه به موقع به سراغم میاد. دیشب یه هو دلم برای شعرهای سهراب سپهری تنگ شد. هشت کتاب رو برداشتم و مطلب قبلی رو گذاشتم این تو. توی جلد کتاب شماره یکی از دوستان قدیمی را نوشته بودم، یادم افتاد که حالش را بپرسم، گوشی را برداشتم و ...، بعد از گپ و گفت کوتاهی کسی را به من معرفی کرد که به دنبال یک طراح بود برای سفارش یک کار. امروز صبح تماس گرفتم، خودم را معرفی کردم و قرار گذاشتم. شرکتِ کارفرمایِ جدید کمی پایین تر از میدان ولی عصر بود، آشنایی و کار و قرار و مدار...وقتی که از شرکت بیرون آمدم دیدم بد نیست سری هم به خیابان انقلاب بزنم و کمی کاغذ و ذغال طراحی برای خودم بخرم. پیاده به راه افتادم، کفش هایم اصلا مناسب نبودند ولی خیابان یک طرفه بود و به ناچار رفتم. نزدیک خیابان بزرگمهر که رسیدم چشمم به یک تابلوی بزرگ آبی رنگ افتاد با عنوان دومین کنگره بین المللی صدای پای آب. به تاریخ همین امروز و در دانشگاه هنر.
تصمیمم عوض شد. به خیابان پیچیدم و سر از دانشگاه هنر درآوردم. حیات از همهمه دانشجویانی که برنامه را از تلوزیون مداربسته دنبال می کردند پر بود. به داخل بوفه رفتم و از آنجا به سمت سالن اجتماعات فارابی، یک بروشور از روی میز برداشتم و به راهرو پیچیدم، مسئولش عذرخواهی کرد که جا نیست با اصرار داخل شدم، سالن مالامالِ جمعیت بود، روی پله ها، کنار دیوارها، کف زمین، تنگاتنگ هم ، به قول معروف سوزن می انداختی به زمین نمی رسید. آرام آرام راه باز شد و به گوشه دیواری رسیدم، آلبوم کارهام توی بغلم بود و یک ساک و یک لوله بزرگِ کاغذ. محو صدای گرم آقای خسرو محصوری شده بودم که به نوازندگی آقای مهرداد پازوکی قطعه ای را اجرا می کردند، که یکی ساکم را کشید. آقای جوانی بود که می خواست صندلی خودش را به من بدهد. این همه خانم ایستاده بود چرا من؟ خجالت کشیدم ولی اصرار کرد. نشستم و طبق معمول همیشه های تنهایم مراسم را دنبال کردم.
استاد مشفق کاشانی از خاطراتش با سهراب گفتند، که چطور وقتی برای بازرسی از مدارس به روستاهای اطراف کاشان می رفتند، سهراب سپهری تا صبح را با روستاییان به گفتگو بوده و برای دردهایشان اشک می ریخته و برایشان شاهنامه می خوانده و فال حافظ می گرفته و از این حرف ها، و شعری از سهراب خواندند که در نامه ای که به استاد نوشته بود درباره دلتنگیش نسبت به پدرش سروده
شب بود و ماه و اختر و من بی خیال
خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بود
در عالم خیال به چشم آمدم پدر
کز رنج چون کمان قدِ سروش خمیده بود
موی سیاهِ او شده بود اندکی سپید
گفتی سپیده از دل شب دمیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کز لذت وصال بدین حد رسیده بود
دستی کشید به سر و رویم ز روی مهر
یک سال می گذشت که پسر را ندیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
اشک توی چشمای من هم حلقه زد و دلم برای همه پدر های دنیا تنگ شد.
خیلی ها صحبت کردند، از جمله خانم سیحون که با بیماری و حال کمی نا خوش قدم رنجه کرده بودند، و موقع اهدای لوح یادبود ایشان با آقای جنتی دست دادند و چهره بزرگ عکس سهراب سپهری که قاب شده بود را بوسیدند و سقف سالن اجتماعات به هوا پرتاب شد. لحظه با شکوهی بود.
قرار شد خاطرات سرکار خانم سیحون را با سپهری در اینجا بخوانیم.
آقای امیری هم مطلبی درباره سهراب نوشته اند.
از سالن که بیرون می آمدم با خودم فکر می کردم که سهراب سپهری این اسطوره زندگی، مرگ و مهر، دیشب به یادم آورد که امروز به سراغش بروم و خودش نشانی اش را داده بود
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
Tuesday, October 12, 2004
ساعت گیج زمان
دنگ...
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید،
می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ
دنگ...، دنگ...،
دنگ...
Friday, October 08, 2004
حیرت
صدایم را نشنید و مرا ندید. به شانه های محکمش برخورد کردم و به زمین پرتاب شدم. درویش پیری زیر بازویم را گرفت و مرا از جمعیت بیرون کشید و به گوشم خواند :"من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر- من عاجزم از گفتن و خلق از شنیدنش"
لبه دامنم را که روی زمین کشیده می شد را به دستم داد و مرا در آستانه پله های سنگی که به سرداب منتهی می شد رها کرد. در آن پایین همه زنها با دندان های طلا در سوسوی نور چراغ های فانوس دور یک حوض آبی نشسته بودند. همه چادر های سیاه بر سر و ولوله می کردند و صدایشان در شر شر فواره کوچکی که وسط حوض بود گم می شد.
زن ها مرا نمی دیدند. کنار پنجره ای ایستادم، شمعی روشن کردم آب از دیوار ها چکه می کرد، چشمم را بستم که نیتی بکنم، دست گرمی روی شانه ام نشست، سر گرداندم، با اشاره انگشت سبابه به سکوت دعوتم کرد، به سردی و نموری دیوارهای سردابه تکیه ام داد و لب های خشکی زده اش را به خیسی دهانم گشود. دست های ترک خورده و زبرش خاکی را می مانست که با ولع طراوت میوه نوبرانه را از برهنگی بازوهایم بچیند.
مرد ها تمام شده بودند، دروازه فلزی بزرگ آبی رنگ روی پاشنه چرخید و با صدای زنگار گرفته ای بسته شد. حیاط خالی بود، درویش درصدای مستانه ماهور می رقصید، پدر لباس مردهای ترکمن را پوشیده بود و در انتظار این لحظه با دهان بسته برایمان مثنوی می خواند.
لباس های پاره ام از دیوار های سرداب خیس خیس بود، دست های از رمق افتاده ام را به دورش حلقه کردم، تپش های دل بی قرارش در صدای فواره آب گم می شد. می تپید. محکم می تپید.
زن ها در تاریکخانه سردابه حرف می زدند و صدایشان شنیده نمی شد. مست شده بودم، گربه سیاهی از بالای دیوار به دامنم آویخت. قطره سردی از گردنم به پایین سر خورد و از خواب پریدم.
نفس هایم به شماره افتاده بود. و همه تنم از عرق سردی خیس بود، میان در هم تنیدگی ملافه و لباس خوابم به دنبال گربه ای می گشتم که خوابم را آشفته کرده بود. ترسیده بودم و کسی برای پناه دادنی یا سر به سینه نهادنی در کنارم نبود. پرده در باد می چرخید. تاریک. روشن. تاریک. روشن. دهانم خشک شده بود. به کنار پنجره رفتم، و باران به روی گونه هایم باریدن گرفت و خیس شدم.
خیس بارانم زلالم روشنم
بوی دریا می دهد پیراهنم
آنقدر صافم که گر آیینه ها
بیندم، گوید تویی این یا منم
سردم است. پتو را به دور خودم می پیچم و می نشینم پای این پنجره تا ابدیت باز. رعدو برقی می زند. می ترسم. به زیر پتو می خزم و وقتی سر بر می آورم آفتاب از آن طرف کوه ها بالا آمده است. باران گرم می شود، بخار می شود و بند می آید.
دامن شندره ام آنقدر روی سنگفرش حیات کشیده شده که خیس و سنگین است. از پله های سنگی افتان و خیزان بالا می روم . مه غلیظی حاکم است. دامنم سنگینی می کند، بالا میروم و آنرا با خود می کشانم. فانوسی در دستم گرفته ام که نور کمرنگش در میان این همه مه دردی را دوا نمی کند. از ابرها که بالا تر می روم همه جا غرق در نور می شود. روی ابرها راه می روم و از پله های سنگی دیگری بنای بالا رفتن می گذارم. آنقدر بالا که از جهان گلوله ای می ماند با نقش های کج و معوج و رگه های آبی رویش. مثل همان ها که در مدرسه با انگشت می شد بچرخانیم. بر لبه ابرها به سمت زمین خم شده بودم، بازیچه زیبایی بود. گربه سیاه به سمت من خیز برداشت، سکندری خوردم، دامنم به پایم گیر کرد ، فانوس از دستم پرتاب شد و آتش همه جا را گیراند. گربه چنگال در گیسوانم انداخته بود و مرا با خود می کشانید و من در یک تقلای بی توان دست و پا می زدم.
فریاد میزدم و از بلندای جهان با مردها و زن ها سخن می گفتم و صدایی از من به گوش نمی رسید. آتش خودش را به دامن من می رسانده.حرف میزدم بی آنکه بفهمم و این سخن گفتن یک لال بود از معراج پر از شگفتی های یک روح.
نوتهای مذاب به دریای زمان می چکید و من به نیایش نشسته بودم که خداوند جهان را از آتش برهاند.
همچون ابراهیم خلیل از میان آتش به سویم می آمد با چشمانی گشوده به روی من. هنوز جامه اش از باران زیر ابرها خیس بود. دستم را گرفت و رطوبت ابرها برد. تب کرده بودم. در آرامش بازوانش پناهم داد. دست های مهربانش روی پوست خشکیده ام بنای نوازش کردن داشت، مست بود، و خیسی دهانش را به روی عطش من گشود. و حیرت!
حالتی میان عقل و جنون. دنیا، دنیای مهستی شد. یعنی مستی و هستی. نیمی آب و نیمی آتش. نیمی باد و نیمی خاک. نیمی ستاره برای سحر و نیمی طلسم برای تدبیر.
از خواب پریدم، تب داشتم، و خیس عرق بودم. حیرت! حیرت! حیرت
سحرگاه چهار شنبه پانزدهم هزار و سیصد و هشتاد و سه


















سلام


